اردلان سرفراز / از ريشه تا هميشه / قصه ي شهر سكوت


روزي دل من كه تهي بود و غريب
 از شهر سكوت به ديار تو رسيد
 در شهر صدا كه پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد
در سينه ي سردم ، اين شهر سكوت
ديوار سكوت به صداي تو شكست
 شد شهر هياهو ، اين سينه ي من
فرياد دلم به لبانم بنشست
 خورشيد مني ،‌ منم آن بوته ي دشت
من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور
درياي مني ، منم آن قايق خرد
با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور
اكنون تو مرا همه شوري و صدا
 اكنون تو مرا همه نوري و اميد
 در باغ دلم بنشين بار دگر
 اي پيكر تو ، چو گل ياس سپيد

 
 

Copyright © 2005 Ghazalkade.com. All Rights Reserved.

Powered by: irPowerWeb Design Team.