فريدون مشيری


شب آنچنان زلال كه ميشد ستاره چيد

دستم به هر ستاره كه مي خواست مي رسيد
نه از فراز بام كه از پاي بوته ها
مي شد ترا در آينه هرستاره ديد
در بي كران دشت
در نيمه هاي شب
جز من كه با خيال تو مي گشنم
 جز من كه در كنار تو مي سوختم غريب
 تنها ستاره بود كه مي سوخت
 تنها نسيم بود كه مي گشت
 

 

بالای صفحه | زندگی نامه