فريدون مشيری


هفتخوان

چه توفان درين باغ بگشودد ست
 كه سرو بلند تناور شكست ؟
چه شوري در آن جان والا فتاد
كه آن مرد چون كوه از پا فتاد
چه نيرو سر راه بر او گرفت
كه نيرو از آن چنگ و بازو گرفت ؟
چه خشكي در آن كام آتش فشاند
 كه آن تشنه جان را به آتش كشاند ؟
چه ابري از آن كوه سر بر كشيد ؟
 كه سيمرغ از قله ها پر كشيد
چه نيرنگ در كار سهراب رفت ؟
كه با مرگ پيچيد و در خواب رفت
چه جادو دل از دست رستم ربود ؟
كه بيرون شد از هفتخوانش نبود
خمار كدامين مي اش درگرفت ؟
كه از ساقي مرگ ساغر گرفت
پدر را ندانم چه بيداد رفت
كه تيمار فرزندش از ياد رفت

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه