فريدون مشيری


شكوه رستن

چگونه خاك نفس مي كشد ؟ بينديشيم
چهزمهرير غريبي
 شكست چهره مهر
فسرد سينه خاك
 شكافت زهره سنگ
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
 گل آوران چمن جاودانه پژمردند
در آسمان و زمين هول كرده بود كمين
به تنگناي زمان مرگ كرده بود درنگ
به سر رسيده بود جهان
 پاسخي نداشت سپهر
 دوباره باغ بخندد ؟
 كسي نداشت يقين
چه زمهرير غريبي
چگ.نه خاك نفس مي كشد ؟
 بياموزيم
 شكوه رستن اينك طلوع فروردين
گداخت آن همه برف
دميد اينهمه گل
 شكفت اين همه رنگ
 زمين به ما آموخت
 ز پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم
 مگر كه از خاكيم
 نفس كشيد زمين ما چراغ نفس نكشيم ؟

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه