فروغ فرخ زاد / دیوار / ياد يك روز


خفته بوديم و شعاع آفتاب
بر سراپامان بنرمي ميخزيد
روي كشي هاي ايوان دست نور
سايه هامان را شتابان ميكشيد
موج رنگين افق پايان نداشت
آسمان از عطر روز آكنده بود
گرد ما گويي حرير ابرها
پرده اي نيلوفري افكنده بود
دوستت دارم خموش خسته جان
باز هم لغزيد بر لبهاي من
ليك گويي در سكوت نيمروز
گم شد از بيحاصلي آواي من
ناله كردم : آفتاب ...اي آفتاب
بر گل خشكيده اي ديگر متاب
تشنه لب بوديم و او ما را فريفت
در كوير زندگاني چون سراب
در خطوط چهره اش نا گه خزيد
سايه هاي حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوي من
آسمان لغزيد در چشمان او
آه ... كاش آن لحظه پاياني نداشت
در غم هم محو و رسوا ميشديم
كاش با خورشيد مي آميختيم
كاش همرنگ افقها مي شديم 

 
 

Copyright © 2005 Ghazalkade.com. All Rights Reserved.

Powered by: irPowerWeb Design Team.