فروغ فرخ زاد / دیوار / شوق


ياد داري كه زمن خنده كنان پرسيدي
چه رهآورد سفر دارم از اين راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد
اشك شوقي كه فروخفته به چشمان نياز
چه رهآورد سفر دارم اي مايه عمر؟
سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال
نگهي گمشده در پرده رويايي دور
پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال
 چه رهآورد سفر دارم ... اي مايه عمر ؟
ديدگاني همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمي كه بر آن خفته به اميد نياز
بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب
اي بسا در پي آن هديه زيبنده تست
در دل كوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم
پيكري را كه در آن شعله كشد شوق نهان
چو در آينه نگه كردم ديدم افسوس
جلوه روي مرا هجر تو كاهش بخشيد
دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد
حاليا... اين منم اين آتش جانسوز منم
اي اميد دل ديوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا كه عيا نت سازم
چه رهآورد سفر دارم از اين راه دراز   

 
 

Copyright © 2005 Ghazalkade.com. All Rights Reserved.

Powered by: irPowerWeb Design Team.