فروغ فرخ زاد / دیوار / قصه اي در شب


چون نگهباني كه در كف مشعلي دارد
مي خرامد شب در ميان شهر خواب آلود
خانه ها با روشنايي هاي رويايي
يك به يك در گير و دار بوسه بدرود
ناودانها ناله ها سر داده در ظلمت
در خروش از ضربه هاي دلكش باران
مي خزد بر سنگفرش كوچه هاي دور
نور محوي از پي فانوس شبگردان
دست زيبايي دري ميگشايد نرم
ميدود در كوچه برق چشم تبداري
كوچه خاموشست و در ظلمت نميپيچد
بانگ پاي رهرو از پشت ديواري
باد از ره ميرسد عريان و عطر آلود
خيس باران ميكشد تن بر تن دهليز
در سكوت خانه ميپيچد نفس هاشان
ناله هاي شوقشان ارزان و وهم انگيز
چشمها در ظلمت شب خيره بر راهست
جوي مي نالد كه آيا كيست دلدارش ؟
شاخه ها نجوا كنان در گوش يكديگر
اي دريغا ... در كنارش نيست دلدارش
كوچه خاموشست و در ظلمت نميپيچد
بانگ پاي رهروي از پشت ديواري
مي خزد در ‌آسمان خاطري غمگين
نرم نرمك ابر دود آلود پنداري
بر كه ميخندد فسون چشمش اي افسوس ؟
وز كدامين لب لبانش بوسه ميجويد ؟
پنجه اش در حلقه موي كه ميلغزد ؟
با كه در خلوت به مستي قصه ميگويد ؟
تيرگيها را به دنبال چه ميكاوم
پس چرا در انتظارش باز بيدارم؟
در دل مردان كدامين مهر جاويد است ؟
نه ... دگر هرگز نمي آيد بديدارم
پيكري گم ميشود در ظلمت دهليز
باد در را با صدايي خشك ميبندد
مرده اي گويي درون حفره ي گوري
بر اميدي سست و بي بنياد ميخندد   

 
 

Copyright © 2005 Ghazalkade.com. All Rights Reserved.

Powered by: irPowerWeb Design Team.