فروغ فرخ زاد / دیوار / ترس


شب تيره و ره دراز و من حيران
فانس گرفته او به راه من
بر شعله بي شكيب فانوسش
وحشت زده مي دود نگاه من
بر ما چه گذشت ؟ كس چه ميداند
در بستر سبره هاي تر دامان
گويي كه لبش به گردنم آويخت
الماس هزار بوسه سوزان
بر ما چه گذشت ؟ كس چه ميداند
من او شدم ... او خروش درياها
من بوته وحشي نيازي گرم
او زمزمه نسيم صحراها
من تشنه ميان بازوان او
همچون علفي ز شوق روييدم
تا عطر شكوفه هاي لرزان را
در جام شب شكفته نوشيدم
باران ستاره ريخت بر مويم
از شاخه تكدرخت خاموشي
در بستر سبزه هاي تر دامان
من ماندم و شعله هاي آغوشي
مي ترسم از اين نسيم بي پروا
گر با تنم اين چنين در آويزد
ترسم كه ز پيكرم ميان جمع
عطر علف فشرده برخيزد   

 
 

Copyright © 2005 Ghazalkade.com. All Rights Reserved.

Powered by: irPowerWeb Design Team.