فروغ فرخ زاد / دیوار / آبتني


لخت شدم تا در آن هواي دل انگيز
پيكر خود را به آب چشمه بشويم
وسوسه مي ريخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگويم
آب خنك بود و موجهاي درخشان
ناله كنان گرد من به شوق خزيدند
گويي با دست هاي نرم و بلورين
جان و تنم را بسو خويش كشيدند
بادي از آن دورها وزيد و شتابان
دامني از گل بروي گيسوي من ريخت
عطر دلاويز و تند پونه وحشي
از نفس باد در مشام من آويخت
چشم فروبستم و خموش و سبكروح
تا به علف هاي ترم و تازه فشردم
همچو زني كه غنوده در بر معشوق
يكسره خود را به دست چشمه سپردم
روي دو ساقم لبان مرتعش آب
 بوسه زن و بي قرار تشنه و تب دار
ناگه در هم خزيد ...
راضي و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه كار

 
 

Copyright © 2005 Ghazalkade.com. All Rights Reserved.

Powered by: irPowerWeb Design Team.